تبليغاتX
بیغـــــــــــــوله

بیغـــــــــــــوله

در این بیغوله بدنبال چه می گردی؟!!! اینجا تنیست عریان تر از پاییز

رهایی...

گلسرخی که مثه هرکسی نیست

حرف اون که مثل حرف کسی نیست

شعر اون حرف قشنگه رفتنه

حرف اون تا دنیا دنیاست گفتنه...


بیغوله چه غریبانه افتاده اینجا، دلم گرفت...
همه جا خاک نشسته

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/03/03ساعت 20:33  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

...

گر شد از کفت، یار بی وفا، کن کنار پل سراغش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/14ساعت 13:33  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

احتیاط

از سمت راست برانید، اینجا قلبیست که به آنی می شکند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/11ساعت 9:49  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

سال نو مبارک...


سال نو رو به همه دوستان عزیز تبریک می گم
آرزوی من سلامتی برای همتون و همه کسایی که دوسشون دارید و واستون مهم اند و اینکه تو سال جدید دلتون شاد باشه و همیشه رو لبتون خنده موندگار بشه، تو کار حرفه اتون موفق و رو به جلو حرکت کنید. امیدوارم همتون امسال به همه آرزوهاتون برسید حداقل اون مهماش و اصلیاش.
این سخن نغز و زیبای خیام گرانقدر تقدیم به همه شما...

ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست
دریاب که هفته دگــــــــر خــــــــــاک شده‌ست
می نوش و گلی بچین که تا درنگــــــــــری
گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست

ببخشید که دیر خدمت رسیدم، مسافرت هستم به بزرگواری خودتون ببخشید






+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/02ساعت 10:36  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

روم به دیفال خنده خنده تو صب جمعه...

یه آقایی داشته لب رودخونه ماهی میگرفته و شعر میخونده :
«من مرد ماهیگیرم ... آب رسیده به زانوم.»
یکی از اونجا رد می شده بهش میگه :
عزیزم شما یه کم دیگه بری جلوتر هم راحت تر ماهی میگیری
هم قافیه ی شعرت بهتر میشه ..!



آقا بخدا شرمنده بزاریدش به حساب عدم تعادل روانی یه آدم خیلی معمولی...
می دونم الان حسابی تریپ لوده بیمزه آقای ا.ن رو برداشتم باز هم شرمنده ولی فکر کنم به خنده سر صبح جمعه یا عصر دلگیر جمعه واسه کسایی که احیانن عصر جمعه اینو میخونن می ارزه.
لطف همگی مستدام و سایه عزت و سربلندیتان پایدار.

باز هم معذرت

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/19ساعت 9:41  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

بی مناسبت نوشت...


پیر احمدآباد!!!
واسه الان هم زودی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/16ساعت 20:15  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

سلام اسکار...

ای جونوم ای جونوم
با عرض تبریک به آقای اصغر فرهادی، آقای پیمان معادی و خانم لیلا حاتمی و امت همیشه در صحنه، اصغر جان هر چه کردی خودت کردی عزیزم خیلی لطف داری که ما امت همیشه در صحنه رو هم تو شادیهات شریک می کنی و این افتخار رو با ما قسمت میکنی ما که نمی تونیم کاری بکنیم ولی از همینجا به افتخارتون یه هورا بزرگ و... شامپاین دم دست نیست ولی یه دوغ آبعلی به افتخارتون باز می کنیم.
ما از شما تشکر می کنیم و مایه افتخار و مباهات ما هستید، زنده و پاینده باشید.
دلم نمیاد تو این روز خجسته بذر نفرت بپاشم و روزمون رو بابت یه سری افراد خراب کنم و همچنین برخلاف بعضیــــــا که خیلی بامنطق هستند و درضمن خیلی مودب، یاد بگیریم و تمرین کنیم که مخالف و مخالفت را تحمل کنیم ولی من باب احوال پرسی و دور هم بودن:
آقای سلحترش حال شما خوبه قربان، خدا رو شکر ما هم خوبیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/08ساعت 7:53  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

بارون نمیاد اینجا مرتضی...

این روزهای اخیر، هر صبح زود که به قصد رفتن به محل کار از خانه بیرون می زنم بسیار لذت میبرم که اینگونه لخت و پوست کننده به شعور مردگان این شهر با بیشرمی هرچه تمامتر دهن کجی می کنند.
قصد کردند تمام کارهایی که در طول دو سال انجام ندادند در عرض این یک هفته انجام دهند... چقدر لذت میبرم!!! چقدر اینان کارشان درست است و چه صداقتی در کارشان میبینم، براستی که مرحبا بر این مردمداری و مرحبا بر این راست کرداری...
تا دیروز با هر بار افتادن در چاله چوله های خیابان، خواهر و مادر و عمه جان محترمشان نیاز مبرم به ورزش صبحگاهی پیدا میکردند ولی این چند روز گویا ورزش صبحگاهی برای بدنشان مضر است و همان خواب صبحدم را ترجیح میدهند...

واقعن نمی دانم خدمت کردن اینقـــــــــدر دردآور است؟؟!!! یا از خیر ورزش صبحگاهی نمیتوان گذشت؟؟؟!!!

ماه در نمیآد اینجا مرتضی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/07ساعت 11:28  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

اندر حکایات من و ددی ...

گمونم سال 67 بود، تازه قطعنامه امضا شده بود و بعد از 8 سال داشتیم نفس راحتی می کشیدیم، هنوز این نفسه تازه نشده بود که یه عصر گرم تابستون یهو احساس کردیم دنیا رو سرمون داره آوار میشه، در و دیوار داشت میریخت رو سرمون و صدای انفجار به طرز فاجعه آمیزی مهیب و دلهره آور بود،
یعنی باز صدام دیوانه پشیمان شده بود و بی هوا حمله کرده بود؟!!!!
صدای انفجار نشنیده نبودیم، ولی این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریها نبود جون تو، نفهمیدیم چطور از خونه پریدیم بیرون، رفتیم تو حیاط، همینکه داشتیم فاصله دم در خونه تا در حیاط رو طی می کردیم(حالا نمی دونم کی به ما وحی کرده بود که اگه برید تو کوچه دیگه همه چی حله و در امن و امانید) یهو صدای سوت شنیدم، تو دلم گفتم جون تو این یکی دیگه تو حیاط ما می خوره!!!... با ناامیدی شیرجه رفتم رو زمین. تا بلند شدم یهو یه ضربه مهلک خورد پس سرم طوریکه با سر رفتم تو درخت نارنجی که انتهای حیاط بود، چشمام سیاهی رفت احساس کردم جام شهادت رو نوشیدم و حالا دیگه داداشم راحت تو کنکور قبول میشه و اگه بابام تیرآهن بخواد دیگه راحت می تونه از بنیاد شهید حواله بگیره. یه چند ثانیه ای طول کشید تا صدای سوت اون ضربه مهلک از جمجمم رخت بر بست، به خودم که اومدم دیدم بابام بالا سرمه و میگه: "پاشو نکبت، کف حیاط پر خاکه چرا دراز کشیدی کف حیاط" و من اون لحظه فقط تو لنز دوربین نگاه کردم...
خب چکار کنم!!!ددی به شدت وسواسیه.....

پاورقی: علت اون انفجارات مهیب تصادف چندین کامیون حمل مهمات بود که داشتند مهمات جنگی رو از لب مرز به مرکز کشور منتقل می کردند، بماند که تا چندین سال بعد همون مهمات های پراکنده شده حسابی جون، دست و پا از امت همیشه در صحنه گرفتند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/04ساعت 9:2  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

آها دست، دست، دست...

تولد، تولد، تولدت مبارک
بیا شمعا رو فوت کن، ایشاله یه میلیون سال زنده باشی
حالا دست، دست، دست...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/03ساعت 15:58  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

با توام شقایق...

شقایق اینجا من خیلی غریبم ...... آخه اینجا کسی حالیش نمیشه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/25ساعت 11:11  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

اندر فواید ترک تحصیل...

کور و ذلیل بشم اگه دروغ گفته باشم.
ترم آخر لیسانس بودم، اومده بودم خونه که رو پروژه کار کنم یه شب بابام داشت سماور برقی خونه رو تعمیر میکرد، می خواست پیچ زنگ زده سماور رو باز کنه. یه پیچ گوشتی داد دستم گفت: "ببین پسر جان اینو محکم بگیر تا من مهرشو با گازانبر باز کنم"، یه نگاهی به بابام کردم یه نگاهی به مهره، دیدم بیشرف اینقد زنگ زده که با آچار هیدرولیک ترکاپ و یه 20 لیتری روغن ترمز هم باز نمیشه. خلاصه دو دستی پیچ گوشتی رو چسبیدیم، پدر جان یه زور زد، پیچ از زیر پیچگوشتی در رفت، پیچگوشتی از دست ما ولو شد. یه نگاه عاقل اندر سفیهی به ما کرد و گفت: "پاشو برو شرتو کم کن 4 سال درس خوندی هنو یه پیچ رو نمی تونی با پیچگوشتی نگه داری". خلاصه بعد اون شب ما لر به غیرت شدیم که بریم فوق هم بگیریم، ترم آخر فوق بود باز اومدیم خونه که روی تز کار کنیم. یه روز عصر زد به کلمون که کمک احوال ننه مون بشیم گفتیم: "مادر جان امروز برات یه سورپرایز دارم در حد لالیگا"، خلاصه موتور جوش، ماسک جوشکاری و الکترود رو ردیف کردم چند تا لوله اوردم که چیه!! می خوام برات چهارپایه درست کنم، خلاصه بعد از دو ساعت یه سازه درست درست کردم مابین ماکت برج ایفل و پلتفرم لامبورگینی. اسمشو هم گذاشتم چهار پایه، شب ساعت 12 احساس کردم نکیر و منکر اومدن دارن با بیل تو چشمم ماسه داغ میریزن، خلاصه مادر بیچاره ما تا صبح سیب زمینی گذاشت تو فریز بعدش رو چشم ما، منم خودمو واسش لوس می کردم میگفتم مامان اگه من مردم حداقل یه یادگاری خوب از خودم برات به جا گذاشتم. اون بنده خدا هم هی چپ و راست قربون صدقه منو اون ابوالعجایب می رفت، ساعتای 3 4 بود که ددی مثل هر روز کله سحر پا شد که بره نون بگیره بعدش بره سر کار، مادر بیچاره ما رو که با اون احوالات دید گفت: "خاک تو سرت 7 سال درس خوندی یه چهار پایه نتونستی درست کنی"
این شد که از ترس اینکه 4 سال دیگه نصف خونه رو پایین نیارم ادامه تحصیل ندادم...

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/22ساعت 22:0  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

بوی خدا...

میخوای لبخند خدا رو با تموم وجودت حس کنی و وجودت لبالب شادی باشه:
- به آفریده هاش احترام بزار...
- هیچ وقت با غرور و خودپرستی، انسانی رو از خودت نرون...
با هم نوع خودت مهربون باش و به کسایی که محتاجند ببخش، ببخش اون چیزی رو که از همه بیشتر دوست داری و بهش دل بستی. اونوخ جایی خدا دستتو می گیره که از روی شوق و شرمندگی اشک تو چشمات جمع میشه...
هیچ لذتی بالاتر از این نیست که تو یه لحظه حس کنی خدا داره می پرستتد و بهت افتخار میکنه و اون لحظه ایه که اشک یتیمی رو از رو گونه اش پاک می کنی و بهش می فهمونی که دو نفر، تو این جنگل هست که هواشو دارن یکی تو و اون یکی خدا...
شاید فقط یکبار، فقط یکبار انجامش بدی ولی خدا مثل من و تو حافظه ضعیفی نداره... باور کن... دیدم که میگم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/20ساعت 9:24  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

شیرین و ترش...

رای گیری اسکار از 23 ژانویه شروع شده، لطفا به لینک زیر بروید:
ایول به آمار رای فیلم "جدایی نادر از سیمین". به سلامتی سلحشور امیدواریم جایزه را بزند، احتمالا ایندفعه آقای سلحشور به سلحترش تبدیل خواهد شد.
ما که رای دادیم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/10ساعت 9:26  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

چشم در چشم

من تاب چشم در چشم شدن با تو را ندارم!!!
من آنقدر بیشرمم که: در سرزمینی که هر روز آزادی را ذبح اسلامی می کنند، این من هستم که از واهمه گوشه حقیر عافیت، چه خستگی ناپذیر عروس حقیقت را به حجله مصلحت می برم.
من آنقدر بیشرمم، که تو جان می دهی و من می دانم، اما صدای تحسین و جانبداری من از آزادی را فقط امعا و احشائم می شنود و گاه آنها نیز نمی شنوند!!!
من آنقدر بیشرمم که آزادی را نه در خون تو یافتم نه در سر منصورت و نه آنگاه که چون برگ خزان بر سر دار بودی، من آزادی را در بدن نیمه عریان زنی می جویم.
در جائیکه پاسخ عریانی اندیشه سرب سوزان است، تو عریان گشتی و من آنقدر بیشرمم، که عرعرهای آزادیخواهی من زمانی گل داد، که بدنی عریان گشت... آنهم در جاییکه بدنها همه عریانند.
تو ماندی و دندان سکوت بر جگر خروش درنبستی و رفتی....
و من همچنان بیشرمم با خشمی نهفته و سینه ای از ترس مالامال.
من آنقدر بیشرمم که نه از تو، بلکه از خودم شرمسارم...

"بیغوله بزودی متروکه خواهد شد"
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/29ساعت 14:15  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

رسیده ام به ناکجا...

رسیده ام به آخر دنیایی که سالها روزهایش را به امید بعدی سپری کردم، این روزها همزاد پنداری عجیبی با ترومن در خود حس میکنم، بیش از هر کس دیگری خود را به او نزدیک می بینم، آنزمان که انتهای دنیای کاغذی سرتاسر سفیدش را با کف دستانش لمس کرد و دریافت هر چه بود بازی بیش نبود.
من نیز...
اینروزها انتهای دنیا را زیر دستانم لمس می کنم، و چه حس غریبیست وقتی دماغه قایقت با انتهای دنیا برخورد می کند، و در می یابی همه آنچه بود، دروغی بیش نبود و تو در این بازی یک قربانی بودی و دیگر هیچ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/20ساعت 9:10  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

هستیم...

هستیم، جدا دلمان برایتان تنگ شده...
افسرده ایم...
خسته ایم...
دلمان رفتن می خواهد...
جدا شده ایم از همه چیز، از همه کس...
بریده ایم...
ای قدرت قهار که می گویند مهربان هم هستی، مددی!...
نمی آییم که حرفی نزنیم، تا خدایی ناکرده شما را نیز افسرده نکنیم.
نمی آییم که حرفی نزنیم تا شاید، در این بیغوله را نیز گل نگیرند.

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست     در حـق ما هر چه گوید جــــای هیچ اِکراه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفـش دایم اسـت      ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیســت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/11ساعت 10:17  توسط یه آدم خیلی معمولی  | 

امشب به سلامتی...

من بنده آن دمم که ســـاقي گـويد
يک جــــــــام دگر بگير و من نتـوانم

امشب...
به سلامتي همه اونايي که دوستشون داريم و دوسمون دارن حتي اونايي که دوسشون داريمو دوسمون ندارن.
به سلامتی اون رئیس لوتی که می دونه زیردستش امشب دستش خالیه به بهانه پاداش جیب زیردستشو پر میکنه.
به سلامتي اون باباي باحالي که واسه هندونه شب يلداي بچه هاش تنگ غروب ساعت مچيشو ميدون شهرداري فروخت ولي آدم نفروخت.
به سلامتی آدم خورا که آدم می خورن ولی آدم نمی فروشن.
به سلامتی آدم فروشا نه بخاطر اینکه آدم می فروشن به خاطر اینکه یه روز بفهمن آدما رو باید دوست داشت نه فروخت.
به سلامتی متر پارچه فروشا بخاطر اینکه بمون می فهمونه آخر عاقبت هممون به همین اندازه خاکه.
به سلامتی خدا که آدمو ستود نه فروخت.
به سلامتی همه اونایی که خدا امشب بشون لبخند زد.
به سلامتی همه اونایی که ریش ندارن ولی کیش دارن.
به سلامتی آزادی که تو روحه نه تو زور.

به سلامتی همه اونایی که با یه ورق کاغذ جسمشون آزاد میشه ولی موندن تا روحشون آزاد باشه.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/30ساعت 21:59  توسط یه آدم خیلی معمولی  |