رهایی...
حرف اون که مثل حرف کسی نیست
شعر اون حرف قشنگه رفتنه
حرف اون تا دنیا دنیاست گفتنه...بیغوله چه غریبانه افتاده اینجا، دلم گرفت...
همه جا خاک نشسته
در این بیغوله بدنبال چه می گردی؟!!! اینجا تنیست عریان تر از پاییز
حرف اون که مثل حرف کسی نیست
شعر اون حرف قشنگه رفتنه
حرف اون تا دنیا دنیاست گفتنه...بیغوله چه غریبانه افتاده اینجا، دلم گرفت...
همه جا خاک نشسته
| ساقی گل و سبزه بس طربناک شدهست | دریاب که هفته دگــــــــر خــــــــــاک شدهست | |
| می نوش و گلی بچین که تا درنگــــــــــری | گل خاک شدهست و سبزه خاشاک شدهست |
ببخشید که دیر خدمت رسیدم، مسافرت هستم به بزرگواری خودتون ببخشید
یه آقایی داشته لب رودخونه ماهی میگرفته و شعر میخونده :
«من مرد ماهیگیرم ... آب رسیده به زانوم.»
یکی از اونجا رد می شده بهش میگه :
عزیزم شما یه کم دیگه بری جلوتر هم راحت تر ماهی میگیری
هم قافیه ی شعرت بهتر میشه ..!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آقا بخدا شرمنده بزاریدش به حساب عدم تعادل روانی یه آدم خیلی معمولی...
می دونم الان حسابی تریپ لوده بیمزه آقای ا.ن رو برداشتم باز هم شرمنده ولی فکر کنم به خنده سر صبح جمعه یا عصر دلگیر جمعه واسه کسایی که احیانن عصر جمعه اینو میخونن می ارزه.
لطف همگی مستدام و سایه عزت و سربلندیتان پایدار.
باز هم معذرت![]()
ای جونوم ای جونوم
با عرض تبریک به آقای اصغر فرهادی، آقای پیمان معادی و خانم لیلا حاتمی و امت همیشه در صحنه، اصغر جان هر چه کردی خودت کردی عزیزم خیلی لطف داری که ما امت همیشه در صحنه رو هم تو شادیهات شریک می کنی و این افتخار رو با ما قسمت میکنی ما که نمی تونیم کاری بکنیم ولی از همینجا به افتخارتون یه هورا بزرگ و... شامپاین دم دست نیست ولی یه دوغ آبعلی به افتخارتون باز می کنیم.
ما از شما تشکر می کنیم و مایه افتخار و مباهات ما هستید، زنده و پاینده باشید.
دلم نمیاد تو این روز خجسته بذر نفرت بپاشم و روزمون رو بابت یه سری افراد خراب کنم و همچنین برخلاف بعضیــــــا که خیلی بامنطق هستند و درضمن خیلی مودب، یاد بگیریم و تمرین کنیم که مخالف و مخالفت را تحمل کنیم ولی من باب احوال پرسی و دور هم بودن:
آقای سلحترش حال شما خوبه قربان، خدا رو شکر ما هم خوبیم...
این روزهای اخیر، هر صبح زود که به قصد رفتن به محل کار از خانه بیرون می زنم بسیار لذت میبرم که اینگونه لخت و پوست کننده به شعور مردگان این شهر با بیشرمی هرچه تمامتر دهن کجی می کنند.
قصد کردند تمام کارهایی که در طول دو سال انجام ندادند در عرض این یک هفته انجام دهند... چقدر لذت میبرم!!! چقدر اینان کارشان درست است و چه صداقتی در کارشان میبینم، براستی که مرحبا بر این مردمداری و مرحبا بر این راست کرداری...
تا دیروز با هر بار افتادن در چاله چوله های خیابان، خواهر و مادر و عمه جان محترمشان نیاز مبرم به ورزش صبحگاهی پیدا میکردند ولی این چند روز گویا ورزش صبحگاهی برای بدنشان مضر است و همان خواب صبحدم را ترجیح میدهند...
واقعن نمی دانم خدمت کردن اینقـــــــــدر دردآور است؟؟!!! یا از خیر ورزش صبحگاهی نمیتوان گذشت؟؟؟!!!
ماه در نمیآد اینجا مرتضی...
گمونم سال 67 بود، تازه قطعنامه امضا شده بود و بعد از 8 سال داشتیم نفس راحتی می کشیدیم، هنوز این نفسه تازه نشده بود که یه عصر گرم تابستون یهو احساس کردیم دنیا رو سرمون داره آوار میشه، در و دیوار داشت میریخت رو سرمون و صدای انفجار به طرز فاجعه آمیزی مهیب و دلهره آور بود،
یعنی باز صدام دیوانه پشیمان شده بود و بی هوا حمله کرده بود؟!!!!
صدای انفجار نشنیده نبودیم، ولی این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریها نبود جون تو، نفهمیدیم چطور از خونه پریدیم بیرون، رفتیم تو حیاط، همینکه داشتیم فاصله دم در خونه تا در حیاط رو طی می کردیم(حالا نمی دونم کی به ما وحی کرده بود که اگه برید تو کوچه دیگه همه چی حله و در امن و امانید) یهو صدای سوت شنیدم، تو دلم گفتم جون تو این یکی دیگه تو حیاط ما می خوره!!!... با ناامیدی شیرجه رفتم رو زمین. تا بلند شدم یهو یه ضربه مهلک خورد پس سرم طوریکه با سر رفتم تو درخت نارنجی که انتهای حیاط بود، چشمام سیاهی رفت احساس کردم جام شهادت رو نوشیدم و حالا دیگه داداشم راحت تو کنکور قبول میشه و اگه بابام تیرآهن بخواد دیگه راحت می تونه از بنیاد شهید حواله بگیره. یه چند ثانیه ای طول کشید تا صدای سوت اون ضربه مهلک از جمجمم رخت بر بست، به خودم که اومدم دیدم بابام بالا سرمه و میگه: "پاشو نکبت، کف حیاط پر خاکه چرا دراز کشیدی کف حیاط" و من اون لحظه فقط تو لنز دوربین نگاه کردم![]()
![]()
...
خب چکار کنم!!!ددی به شدت وسواسیه.....
پاورقی: علت اون انفجارات مهیب تصادف چندین کامیون حمل مهمات بود که داشتند مهمات جنگی رو از لب مرز به مرکز کشور منتقل می کردند، بماند که تا چندین سال بعد همون مهمات های پراکنده شده حسابی جون، دست و پا از امت همیشه در صحنه گرفتند...
تولد، تولد، تولدت مبارک
بیا شمعا رو فوت کن، ایشاله یه میلیون سال زنده باشی
حالا دست، دست، دست...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میخوای لبخند خدا رو با تموم وجودت حس کنی و وجودت لبالب شادی باشه:
- به آفریده هاش احترام بزار...
- هیچ وقت با غرور و خودپرستی، انسانی رو از خودت نرون...
با هم نوع خودت مهربون باش و به کسایی که محتاجند ببخش، ببخش اون چیزی رو که از همه بیشتر دوست داری و بهش دل بستی. اونوخ جایی خدا دستتو می گیره که از روی شوق و شرمندگی اشک تو چشمات جمع میشه...
هیچ لذتی بالاتر از این نیست که تو یه لحظه حس کنی خدا داره می پرستتد و بهت افتخار میکنه و اون لحظه ایه که اشک یتیمی رو از رو گونه اش پاک می کنی و بهش می فهمونی که دو نفر، تو این جنگل هست که هواشو دارن یکی تو و اون یکی خدا...
شاید فقط یکبار، فقط یکبار انجامش بدی ولی خدا مثل من و تو حافظه ضعیفی نداره... باور کن... دیدم که میگم...

رسیده ام به آخر دنیایی که سالها روزهایش را به امید بعدی سپری کردم، این روزها همزاد پنداری عجیبی با ترومن در خود حس میکنم، بیش از هر کس دیگری خود را به او نزدیک می بینم، آنزمان که انتهای دنیای کاغذی سرتاسر سفیدش را با کف دستانش لمس کرد و دریافت هر چه بود بازی بیش نبود.
من نیز...
اینروزها انتهای دنیا را زیر دستانم لمس می کنم، و چه حس غریبیست وقتی دماغه قایقت با انتهای دنیا برخورد می کند، و در می یابی همه آنچه بود، دروغی بیش نبود و تو در این بازی یک قربانی بودی و دیگر هیچ...

به سلامتی همه اونایی که با یه ورق کاغذ جسمشون آزاد میشه ولی موندن تا روحشون آزاد باشه.